جامعه از دیدگاه فرانکنشتاین
جامعه گریزناپذیر است . جائیکه پیوسته لذت بردن را به آن تحمیل کرده اند . در جامعه هر چیزی را برچسب زده اند . خوب و بد ؛ فقیر و غنی ، راست و دروغ ، خیر وشر ، راستی و چپی ، و.. هر چند که برخی از این برچسب ها بسیار دقیق و برخی دیگر با کج فهمی انتخاب شده اند .
در داستانی که فرانکنشتاین به تحریر در آورده است ، این گونه رفتارهای جامعه ، بسیار مشهود و آشکار است . نمونه این گونه داوری ها ، این است که آنها به همه چیز از بالا نگاه می کنند . و خانواده ها در جامعه را از پائین تصور می کنند .
آنها هر روز در باغ های خودشان کار می کنند تا بتوانند غذای روزانه اشان را بدست آورند ، چرا که بقدر کافی پول ندارند تا به مقدار مورد نیاز شان ، غذا خریداری کنند .
اگر چه آنها فقیر هستند ، اما در واقع آنها از نظر روحی و معنوی ، بسیار ثروتمند و غنی هستند .
آنها مردمان خوبی هستند و از این وضع شکایتی ندارند . آنها هر چه را که دارند ، دوست مدارند و از آن لذت می برند . این خصیصه ،بسیار پسندیده است و خوشا برای همه کسانیکه چنین خصلتی دارند .
پیر مرد نا بینائی ترانه هائی را برای دیگران می خواند و سازی را می نوازد و بدین طریق احساس لذتی را به بطن و درون زندگی فقیرانه خود و دیگران می افزاید . کودکان بدون حواص پرتی ، تکالیف روزانه خود را انجام می دهند اما این حس نیز فقط به این خاطر که از نظر جامعه در یک طبقه پائین تر ارزیابی می شوند ، هنوز نتوانسته است از لذتی که آنها به خاطر آنچه که در اختیار دارند ،لذتبجش باشد ، باز بدارد .
این تصور غلطی است که باید خود جامعه خوب باشد . آنها به غلط رفتار می کنند و هیولائی که در ذهن شان ساخته شده است و بدرستی یک هیولاست ، تمسخر و تحقیر می کنند . حمله می کنند و می گریزند از هیولائی که درست به خاطر ظاهرشان ترسناک هستند . این چیزی غیر از توجیه رفتار ها نیست . انها از هر آنجه که آنها را به هراس می اندازد نیز می ترسند
جامعه به صورت ناعادلانه جاستین را می کشد ، برای اینکه وی تنها دختری است که می تواند امکان این را داشته باشد که همانند یک شیطان عمل کند .آنها به اشتباه دوباره بر چسب قاتل را به او زدند . آنها به واقعیت ها توجهی ندارند اما به جای آن راه حل سریع و ساده ای را در می یابند . در این رمان بار دیگر جهل جامعه را ، فرامی گیرد .
دو نمونه از بیشترین پیش بینی ها ی نا صحیح در جامعه ، پیرامون ویژه گیهای اصلی فرانکنشتاین و عفریت هیولاست .
برچسب های اجتماعی برای این دو ویژه گی ، بقدری متفاوت است که قابل مقایسه نیست . دکتر فرانکنشتاین بیشتر یک هیولاست در زمانیکه هیولا ، ویژه گی نجابت را داراست .
دکتر فرانکنشتاین ، که بیشتر حالت معصومانه ای را دارد ، مرد مقصر و گناهکاری نیست و در حقیقت احساس مسئولیت هم دارد و در این راه بسیار سر سخت هم هست . وی در تمام مرحل داستانش در برابر زور و اعمال رفتارهای تند ، ایستادگی کرده است . تنها زمانی از عدم احساس مسئولیت او نشانه ای دیده می شود که وی احساس خود نسبت به آفرینش را بیان می کند .
زمانیکه وی در فرایند شکل دادن به خلاقیت خود است ، در کار خود بشدت غرق می شود و بسیار مشتاق این است که بداند که در تمام مدت زمانیکه در باره اینکه بعد از هر نفس کشدن برای زنده ماندن ،چه چیزی رخ خواهد ، اندیشه نکرده است ، چه خواهد شد ؟ او بواسطه کار سختی که در اندیشدن و نگارش دارد ، خیلی اذیت شده است و درواقع از پا افتاده است . او در مدت نگارش رمان خود خانواده اش را ندید و تا این کار سخت را به اتمام نرساند به زندگی عادی خود برنگشت . تمام مدت را فکر می کرد و می نوشت و زمان کوتاهی را برای خوردن غذا در بیرون می گذراند . او به عنوان خالق یک اثر ادبی ، وظایف خود نسبت به این اثر را نمی پذیرفت و از آن مراقبت نمی کرد . او در واقع به داستان خود پناه برده بود و با آن زندگی می کرد و به ان عشق می ورزید .
سر انجام آنچه که می خواست ، هیولائی که دلش می خواست ، خلق شد . همان چیزی که شاید همدل و همراهش و نیز همانند خودش بود .
فرانکنشتاین ، برای اینکه مسئولیت ارائه حتی یک منبع را از خود سلب کند ، به خود اجازه نداد تا در خلق این اثر ، هیچگونه رابطه ای با این هیولا داشته باشد . دکتر فرانکنشتاین اکنون راه خود را بازیافنه است . او حتی بعد از اینکه هیولا فرزندش را می کشد و جاستین را به چارمیخ می کشد ، رفتارش نسبت به هیولا را تغیر نمی دهد . وی حتی متقاعد شده بود که بعد از این اتفاقات ، هیولا وی نیز خواهد کشت .او در کار خود متوقف نشد و در مورد اینکه هیولایش بعدها چه خواهد کرد ، به خودش تردید روا نداشت . من در شب عروسی با شما خواهم بود .این تفکر به کله اش خطور نکرد که شاید هیولا ، مرگ تازه عروس را در خیال خود داشته باشد .
پس از اینکه هیولا کار خود را بپایان رساند ، فرانکنشتاین خشمگین شد . او بیشتر به خاطر خلق این هیولا خشگمین بود و اینکه چرا خود ، آن را ازبین نبرده است . اوتصمیم می گرید تا قبل از اینکه هیولایش او را از پای در اورد ، آنرا نابود سازد .درگیری آغاز میشود و هیولا، فرانکنشاین را به سرزمینی ناهموار و پر از برف میکشاند.در این قطب پوشده از برف ، اکنو متوجه می شود که این هیولا چقدر عظیم الجثه است و به هیچکس مجال این را نمی دهد که از چنگش فرار کند . و او همانند موجود کوچک و ناتوانی در برابر آن است .
دکتر فرانکنشاین ، در نگارش این داستان ، نقطه نظرهای خاصی داشته است . در این داستان ، که غالبا بر خلاف نظر نویسنده اتفاق می افتد ، وی با هیولا زندگی می کند و از او مراقبت بعمل می آورد . او همه را فراموش می کند و حتی همه کسانی را که در خلق این اثر به او کمک کرده بودند . او بسیار تلاش کرد و و خیلی هم زمان صرف آن نمود تا بتواند موجودی را خلق کند و کوشید تا موجود زنده ای مطابق با اناتومی مناسبی برای هر یک از اعضاء بدن آن طراحی نموده و آن رابسازد . از انگشتان دست گرفته تا استخوانهای ریز و درشت وی . تمرکز وی در ساخت این هیولا ، درست بر عکس آن است که بعد ها آرزو می کرد تا بتواند دست و پای آن را بشکند و خود رانجات دهد . او به همه جا سفر کرد تا بتواند این هیولا را شکار کند و یا ان را بهر وسیله ای نابود سازد . . او با محروم ساختن خود از هر نوع آسایشی به جنگلهای انبوه ، به کوهها ی یخی ، دریاها و صحراها .. سفر کرد و از خواب و آسایش خود چشم پوشید .
او عاشق هیولایش بود و مایل بود همیشه با او بماند و در کنار او . او می خواست تمام وقت خود را صرف این هیولا کند و با او تنها بماند . و هیچ فکر و ذکری غیر از این نداشت و اگر داشت ، از روی خلوص نبود .
از سوی دیگر هیولا بد ترین رفتار را در پیش گرفته بود . این موجود خلق شده و یا به عبارتی همان جامعه بر چسب زده شده ، در واقه یکی از شخصیت های داستان بود که دارای عقلانیتی در ورای تفکراتش بود . به جامعه بر چسب گمراه کنندهای زده شده بود و از خلق چنین موجودی به عنوان یک موجود رام نشدنی ، حیوان صفت و نفهم ف یاد می شد . در حالیکه او هوشمند وعاقل بود و بسیار مهربان و مردمی.
این موجود خلق شده در داستان ، در ابتدا هیچ چیز نمی دانست و در زمان بسیار کوتاهی در مقایسه با انسانه ، توانست همه چیز یاد بگیرد . بنویسد ؛ بخواند ، حرف بزند ، راه برود ، و منطقی فکر بکند . تقکر منطقی او در ورای داستان ، یکی از خصوصیات بارز اوست که بتواند فرانکنشتاین خودش را تنها و اسرارآمیز احساس کند . در درون این موجود ، خواننده داستان تفکر سازمان یافته ای از ذهن خلاق را می بیند .
در این داستان ، این موجود عظیم الجثه که با زحمت بسیار زیاد و دقت و کار طاقت فرسا از چوب ساخته شده است ؛ همانند عضوی از اعضاء خانواده است . او هم نسبت به خانواده احساس تکلیف می کند و در تهیه غذا به سایرین کمک می کند . او هم همانند انسانها داری احساس است . در این داستان ، اگرچه او ادم میکشد و کارهای ناشایست دیگری از او سر می زند ، اما موجوی داری احساس لطیفی بوده که اکثر رفتارها و عملکردهایش ، انسان دوستانه و محبت آمیز بوده است . او دختری را از میان امواج خروشان رودخانه ای در وسط جنگلعای انبوه نجات می دهد و هرگز به فکر اسیب رساندن به دیگری نبوده است . اما هر انچه که اتفاق می افتد ، همه و همه از زمانیست که به آن بر چسب زده می شود . بر چسب هیولا بودن . بر چسب نا مناسبی که به او نسبت داده می شود و وی را وادار می سازد تا دست به هرگونه رفتار غیر انسانی و حتی قتل بزند .
فرانکنشتاین در این داستان ، جامعه را همان هیولا تصور می کند که می تواند وجودش در زندگی ما همانند عضوی از خانواده خودمان مفید باشد و ما را در سامان دادن به آن کمک کند . اما ما با بر چسب زدنهای نامناسب ، خصوصیات و ویژه گیهای خاصی به ان نسبت می دهیم که بعلت عدم شناختمان از آن است . در این جامعه ، این بر چسب ها هستند که شخصیت ها را می سازند و به مردم آن شکل و نقش می بخشند .