تبليغاتX
دریچه ای بسوی ارتباطات - اگزیستانسیالیسم
ارتباطات - روابط عمومی - روزنامه نگاری

اگزیستانسیالیسم

 

                   اگزیستانسیالیسم  ، گرایشی است فلسفی که در قرن نوزدهم میلادی مطرح و در قرن بیستم توسعه یافت . چهار فیلسوف نامدار به عنوان چهره های سر شناس این فلسفه شناخته شده اند

          سورن کیرکگارد (1813-1855) فردریش نیچه (1844-1900) مارتین هایدگر (1813-1976) ژان پل سارتر (1905-1980) .

                  اگزیستانسیالیسم جدید با کیرکگارد شروع می شود . عقاید وی در آن زمان بدعتی نو و اعلام نظرات جدیدی بود. اگزیستانسیالیسم همان چیزی را پیشنهاد می کند که سقراط بر فلسفه زمان خودیشنهاد داده بود : توجه به طبقات مادی را در مرکز فلسفه باید رها کرده و بدنبال چیزی فراگیر باید گشت تا بتوان همه چیز را تشریح کرد ، نه آنکه تنها انسان را در مرکز  بررسی های فلسفی قرار داد.

          فلسفه ممکن است فلسفه نامیده نشود و در شرایط کلی ، نظام پذیر هم نباشد . یکی از انتقادهای اگزیستانسیالیست ها بر فلسفه سنتی این است که اینها همه چیز ، مخصوصا انسان را فدای سیستم کرده اند . فلاسفه اگزیستانسیالیسم در حد نهایت فرد گرا هستند .

         مشکل اساسی در بررسی فلسفه اگزیستانسیالیسم ، عدم توانائی آن در پیدا کردن یک سیستم فکری نسبتا منظم است . بیشتر علمای این مکتب فکری ، به مذهب و سپس به روانشناسی اشاره کرده اند .

               خیام ،  هم یک اگزیستانسیالیست بود . در نوشته های داستایوفسکی هم به تفکر اگزیستانسیال بر می خوریم . کیرکگارد که برخی وی را بنیان گذار اگزیستانسیالیسم جدید می شناسند ، در دیدگاهههای خود به مذهب و قراردادمسیحی تاخت . هگل برای او همانند شیطان بود. وی بر خلاف کانت عنوان می کند که امکان دارد نتوان وجود را به صورت عقلائی تصور نمود ، اما اگر چنین باشد، از این جهت نیست که بی نظم و مبهم است ، بلکه آنچنان در لفاف پیچیده شده که مغز به سادگی آن را درک نمی کند . وجود موجود است و در زمان مواجهه با انتخاب ، اعلام موجودیت می کند.

          کرکگارد بر خلاف عینیت تاریخ هگل ، تاکید خود را بر اساس وجود ذهنی فرد استوار کرد و اینکه فرد شدیدا مسئول وجود انتخابهای خود است . وی با عینیت و جبر ایده آلیسم هگل در تعارض است . وی معتقد است که حقایق مذهبی هرگز بر اساس دلیل و برهان بدست نمی آید .کیرکگارد خود را مسیحی می داند و می گوید انسان قربانی این باور است که حقیقت مبتنی بر نظر گروهی است و بر این اساس تنها کسی حقیقت را می گوید که عموم در اطرافش باشند . وی بر علیه جامعه انبوه طغیان می کند . وی معتقد است که فرد چیزی جز یک نمونه نسیت و در جماعت بودن یعنی دور از حقیقت زیستن .وی حقیقت را ذهنی می داند و می گوید که انسان همیشه تنهاست        - چکیده عقاید کرکگارد را شاید بتوان بدین صورت بیان کرد :

          تفسیر و تاویل از انسان که وجود را ذهنی تصور کرده و انسان را مجبور نمی    

           داند .

          -اعتراض به مسیحیت قراردادی که معتقد است کلیسا انسان ها را می                                                          گیرد و همانند گوسفند می خواهد با او رفتار کند .

            - یاس و اضطراب در جهانی کاملا غیر جبری .

       در فلسفه نیچه سه بحث چشمگیر است:

            الحاد -  نسبی گرائی -  آزادی قدرت

     نیچه حتی مسیحیت را هم قبول  ندارد و می گوید واقعیت تلخ  آنکه خدا مرده          است و ما او را کشته ایم . کرکگارد معتقد بود که کلیسا مذهب را کشته است ، ولی    نیچه معتقد بود که علم خردگرا و لاف حقایق عینی ، خدا را کشته است .

 

 

 

 

      نیچه مقدمه عصر جدید را اخلاق و قوت شخصیت می داند نه بر خلاف کانت                     مطیع و فرمانبردار بودن را . از نظر وی لذت گرائی ، پاسخی به اصل ارزشها نیست . نیچه در مورد گودال بد بینی هشدار می دهد و می گوید ( لذت گرایان به آن در خواهند غلطید . وی به پوچگرائی هم معتقد است که با اگزیستانسیالیسم فاصله دارد.

هایدگر اساس فلسفه اش  مشکل فلسفی هستی است . وی می گوید فرشتگان خدا نیز هستند ولی وجود ندارند . تنها انسان است که می توان گفت وجود دارد

(             To Exist   ) .بقیه چیزها هستند ولی وجود ندارند. درختان ، حیوانات ، کوهها ، سنگها و......وی معتقد است که وجود انسان محدود است . در آن زمان محدود که انسان وجود دارد ، همه چیز ممکن است امکان پذیر باشد ، ولی این زمان خواه ناخواه پایان می پذیرد .چرا که انسان محدود است . بدون تردید مرگ نقطه پایانی بر تمام ممکنات این جهان می گذارد و همه انسانها خواهند مرد . انسان اصیل انسانی است که با عزم راسخ آماده مقابله با این حقیقت است که وجود او برای مرگ است .به نظر او انسان باید خود را از شرایط دشوار برهاند و سر نوشت خود را بدست خویش گیرد.

سارتر ، میان هستی در خودbeing –in-self )) و هستی برای خود (                          being-for-self) تفاوت قائل شده است . با" هستی در خود " نفس هستی اشیاء و موارد مطرح است  مثل درخت ، سنگ ، میز و صندلی  و غیره  که تمام هستی را در خود دارند . آنها همان هستند که در نفس خود هستند . اما " هستی برای خود "در قلمرو آگاهی یا شعور انسان است و واقعیت اساسی در مورد این آگاهی یا شعور این است که همیشه در خارج از خود یا جلوتر از خود است . ما آینده خود را پیش بینی می کنیم و یا به روزگار گذشته خود باز می گردیم.

سارتر می گوید : انسان آنگاه بوجود می آید و ظاهر می شود و به احساس در می آید که خود را تعریف کند  و شناخته شود . وی می گوید انسان جز آنچه که از خود ساخته است ، چیز دیگری نیست . این را می توان به عنوان اولین اصل از اصول اگزیستانسیالیسم بر شمرد . که انسان آزاد است . نه تنها آزاد است ، بلکه حق انتخاب دارد . و می تواند آنجه می خواهد انتخاب کند . و هر آنجه می خواهد بشود . و در برابر آنچه که انتخاب کرده است نیز مسئول است .

با مطالعه آثار اگزیستانسیالیست ها ، چنین نتیجه ای بدست می آید که مرکز اساسی تفکرات این فلسفه بر مسائل اجتماعی – صنعتی جدید و نهادهای حاکم بر آن واقع شده است و بر حول محوری در گردش است . این فلسفه بالاخص متوجه مکاتب فلسفی و سیاسی محافظه کار غربی است که سعی در تداوم نهادهای حاکم و گسترش تکنولوژی لجام گسیخته دارند.

مقولات مورد بحث اگزیستانسیالیم امروز نسبت به عقاید سنتی فلسفی

1-  وضیعت انسان

اگزیستانسیالیستها عموما توافق دارند که شرایط انسان جدید ، دشوارتر و پریشان تر است و در گردابی از غم دست و پا می زند . ولی مدعی اند که این انسان حق انتخاب داشته می تواند شرایط را در مورد خویش تغیر دهد . کیرکگارد وضیعت غمبار انسان و یاس او را بصورت عدم تعادل میان انفعال (        passion   ) و قدرت (                 power) تشریح می کند و می گوید : انسان همواره در سر چیزهائی می پروراند که رسیدن به آنها با توجه به قدرت محدود او امکان پذیر نمی باشد  و این عدم تعادل غمزدگی و یاس به همراه می آورد . . از دیدگاه فلسفه اگزیستانسیالیستها ؛ یکی از مشکلات اساسی این است که انسانها اغلب طعمه اخلاق لذت گرایانه هستیم که نیچه ما را از آن برحذر داشته است.

 

 

 

 

 

دو چیز در وضیعت زندگی انسان زمان ما کاملا محسوس است .

اول  ما از طبیعت محتمل "وجود " آگاهی داریم .

دوم  ویژه گی ذاتی "وجود " انسان را تشخیص می دهیم .

برای اگزیستانسیالیستها ، حتی اگزیستانسیالیستهای  مذهبی  همچون کرکگارد ، این اشتباه آمیز است که تلاش خود را صرف اثبات عرضیت طبیعت تمام اشیاء نمائیم.

کیرکگارد مسیحی مومنی بود که به وجود خدا وند همچون فرد مذهبی معتقد بود و می کفت که انسان از بارگاه کبریائی در اثر گناه به زمین رانده شده است. ، اما معتقد نبود که انسان درد بیگانگی خود را از خداوند  با انجام اعمال نیک و با توسل به تفکرات نیک می تواند کمتر نماید . به عقیده او وجود خداوند و آفرینش جهان توسط او به صورت معمائی لاینحل باقی خواهد ماند و بشر را قدرت درک آن نخواهد بود . انسان در جهان وجود دارد اما نمیداند چرا ؟

به گفته اگزیستانسیالیستها ، جماعت  از هر قماشی باشد ، هماره کاذب است و آن را توان حل مشکلات فکری انسان نیست .

   2-           واقعیت اختیار

به گفته اگزیستانسیالیستها ، انسان مختار است و مخالف جبرگرائی است .

ویلیام جیمز میان انواع جبرگرائی تفاوت قائل است .

·    جبرگرائی حاد – وی به اشعار خیام استناد می کند و مفهوم آن این است که از اول همه چیز بر قلم صنع رفته و چیزی در طبیعت ساخت پدیده ها نیست که بتواند از این جبرگرائی رهائی داشته باشد و یا آنرا تغیر دهد.

·    جبرگرائی ملایم   -  مردابی از تجاهل و طفره است . اصطلاح اختیار ممکن است به راههای گوناگون و حتی ضد و نقیض تعبیر و تفسیر شود.  

سارتر نیز به حذف جبرگرائی ملایم اعتقاد دارد و می گوید انسان نمی تواند زمانی برده و زمانی آزاد باشد  . یا کاملا آزاد است و یا کاملا آزاد نبوده و نمی باشد.وی معتقد است که انسان آزاد و مختار است و طرح هستی خود را مختارانه انتخاب می نماید و همین امر منبع غم و دلتنگی بزرگ بشریت است.

  3-        بیگانگی واصالت

مارکس بیگانگی انسان را برخاسته از شرایط خاص تاریخی و اجتماعی میداند که وقتی شرایط تغیر می یابد ،انسان بر بیگانگی خود غلبه می کند و در مورد شرایط و وضیعت انسان ، فلسفه مارکسیستی خوش بین است . اما این خوش بینی در فلسفه اگزیستانسیالیسم وجود ندارد و در مورد شرایط انسان بد بین است و ریشه این بد بینی را در بیگانگی می داند که جزئی از وجود انسان است و هرگز نمی تواند بر آن چیره شود.

اگزیستانسیالیسم در زمینه بیگانگی انسان ، پیرو فلسفه فروید می باشد و بر فردیت تاکید دارد ولی روابط متقابل شجص برای آنها اهمیت دارد و طرفدار اعتزال و گوشه نشینی نیستند.

در اگزیستانسیالیسم ، اساس شرایط و روابط متقابل شخص را تنش و کشاکش شکل می دهد . اگزیستانسیالیستهای مسیحی معتقدند که ریشه بیگانگی انسانها در این نهفته است که انسانها از عرش اعلاء به خاک افتاده اند و از اصل خویش (خداوند) دور افتاده اند و جدائی انسان از مذهب و کلیسا باعث شده که بیگانه شوند.و به همین دلایل پریشانی و غم و یاس زندگی آنها را فرا گرفته است.

 

 

 

 

 

 

 

اگزیستانسیالیستهای ملحد نیز معتقدند که چون هستی در وجود انسانهاست ،و انسان در خویش گرفتار است ، گرفتاری عمده از همین جا آغاز می شود . یعنی بدنیا        می آئیم و در این دنیازندگی می کنیم  بدون اینکه امکان آن وجود داشته باشد که سازگاری کاملی با جهان بیابیم . از این رو انسان بطور اجتناب ناپذیری بیگانه از دنیا ی خویش است.

 

 

 

بطور کلی ، اگزیستانسیالیسم اعتراضی است به جامعه انبوه ، مذهب انبوه ، ارتباطات انبوه ، و... جرا که از دیدگاه انان انسان در عصر مدرن در پیچ و خم سازمانها و بوروکراسی خرد شده و ماهیت و اصالت خویش را از دست داده است . اما با تمام این اعتراضات این فلسفه بما نمی گوید که چگونه انسان می تواند این خصوصیات اجتماعی را دگرگون سازد یا بر آن فائق اید . و ان را بر وفق مراد انسانها بسازذ.در واقع راه حلی ارائه نمی دهد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 تیر1387ساعت 15:5  توسط مجید مجدنیا   |