مارکس و انگلس ومدرنیته
گرچه متفکرانی چون ماکیاولی، ویکو، منتسکیو، روسوو، کاندویت ، آدم اسمیت ، کومه ،سان سیمون ،هگل و غیره همه و همه در تشخیص دوره مدرن و پیش مدرن صاحب نظر بو ده اند ولی کارل مارکس و همفکرش فردریک انگلس بودند که اولین تئوری مدرن سازی جامعه را بنا نهادندو شیوه تفکر را با مرتبط نمودن با تئوری کلاسیک سنتی جامعه بنیان نهادند. در صورتیکه تئوریسینهای پیشین در بسط و توسعۀ بین جوامع گذشته و حال تمایز و تفاوت قائل بودندو شکلهائی از برخی از تغییرات اساسی را ترسیم نمودند ،این توجه به مطالعات در ادوار تاریخی که به دوره های مدرنیزه شدن منتهی می شود، مارکس وانگلس بودند که به عنوان اولین کسانی که تحلیلهای تاریخی را درک نمودند و زمینۀ تحلیل و بررسی سیستماتیک و ساختار مشخص ،توسعه و پیشرفت و تناقض ها و درگیری ها در راستای رسیدن به جامعۀ مدرن و پیشرفتۀ امروزی را برشمردند . در کنار تحلیل های تاریخی و تجربۀ کسب شده در راستای جوامع سرمایه داری ، مارکس و انگلس در تفهیم و تئوریک ساختار سیستماتیک جوامع در قالب دیدگاهی منتقدانه، دست به ایجاد جامعه ای پیشرفته و مدرن زده و با این روند تعاون و مشارکت را بر تفاوت ها و تناقضات و چند پارگی غالب کردند.
علاوه بر این ماکس و انگلس سنت آزادی خواهی را تئوری اجتماعی انتقادی در نقطۀ بالای اهمیت قرار داده و ساختار حساسیت آنرا در جوامع مدرن امروزی بسیار فراوان دانسته اند. از دیدگاه مارکسی، شکل ویران گر و ناراحت کنندۀ مدرنیزه کردن جامعه بر گسترش و بسط اجتماعی غالب می گردد، که بیان کاملی از مدنیزه شدن را مشمول میگردد.
بنابراین ، با در نظر گرفتن اینکه تئوریسنهای متفکر و مثبت اندیش هم چون ، کومته و سینت سیمون، مدرنیته را پذیرا شدند و از آینده ای اتو پیائی که توسط نخبگان تکنوکرات با حل مشکلات اجتماعی ناشی از تجدد در جامعه استقبال می کنند، تئوری مارکس به طرح گونه ای از معضلات و تعارضات اجتماعی می پردازد که حاصل مدرنیته بوده و راه حلهای حل و فصل این بحرانها را در آن ها می داند و معتقد است که توان بالقوه موجود در این ها قطعا موجب گسترش و توسعه جامعه مدرن در راستای تحقق آرمانها بدون اعمال زور و قدرت در قالبی قانونی و هنجاری خواهد شد .
در تئوری مارکسی، تولید انبوه بخش سرمایه داری به مثابۀ موتور تجدد محسوب می شود، البته در راستای شکل دهی به توسعه و در زمینه های اقتصاد ی،و فرهنگی،سیاسی جامعه بوده و موجب پیدایش نسل جدید جامعه می گردد..در تئوری کلاسیک مارکس نظام سرمایه داری تولید یک جامعه کاملا جدیدی بوجود می اورد که قطعا دنیای فئودالی را ساقط می کند.در تئوری مارکس مفهوم تجدد هم سنگ سرمایه داری است ،همانگونه که سرمایه داری غایت و هدف جهان مدرن جدید و به عنوان موتور محرک ان محسوب می شود.
در این مطالعات،همانگونه که به آن اشاره کردم ، انگلس در زمینۀ بسط مطالعات و تجزیه تحلیلهای، دوران تجدد و پیش تجدد که در هر دو مبحث انتقادی اقتصاد سیاسی و هم در زمینۀ انتقاد جوامع سرمایه داری و به نیت انهدام آن نظامها در جهت رسیدن به یک جامعۀ سالم و کامل بود ،از مارکس پیشی گرفت .در طول همکاری آنها در دهه 1840،آنها پیرامون موضوع با هم کار کردند . زمانی که مارکس از پاریس، به دلیل انتشار روزنامۀ افراطی، تبعید شد،به بروکسل عزیمت کرد و در آنجا همکاریش را با انگلس آغاز کرد.
آنها به اتفاق هم به انگلستان سفر کردند و شرایط زیستی و کاری کارگران در کارخانجات را از نزدیک ملاحظه نمودند. به محض بازگشتشان" ایدئولژی آلمانی" را به سال 1845 تا 1846 به اتفاق نگاشتند، که در دوران زنده بودنشان منتشر نشد .از دیدگاه سرمایه داری به توصیف جهان مدرن پرداختندو ،بخش های مهم نوشتۀ آنها در تفسیر بند بند و کامل اولین فرمولها و ساختارهای متفاوت در ذهنشان در خصوص جامعۀ پیشرفته بود،آنگونه که در نظریه پردازی شکلهای جدید و مدرن مشارکت و تعاون مد نظر شان بوده است . آندو همچنین در یک تلاش مشترک مجموعه ای بنام" خانوادۀ مقدس" را نیز به مرحله انتشار رساندند که سال 1845 در خصوص بروونو باوور و مجمع پیشین هگلی آنها بوده است، کسیکه یک افراطی کاذب و با دیدگاههای پندارگرایانه و ایدئالیستی محسوب می شد .، مارکس همچنین با انتشار" فقر فلاسفه" به اقتصاد پرودوون نیز تاخت (1846) مبنی بر این که نویسندۀ فرانسوی در گزافه گوئی و پرگوئی های ایده الیستی هگل گرفتار شده است. اینچنین بود که ایندو (مارکس و انگلس ) در مطالعه و تحلیل پدیدۀ اقتصاد ، تلاش زیادی کردند .
دیدگاههای این دو تئوریسین در" بیانیۀ کمونیست"، اظهار و اعلام شده است،که بگونه ای تفسر گونه و کامل در قالب تجدد مطرح گردیده است،که در اواخر 1848 که همز مان با رخداد انقلابهای مختلف در اروپا بود، منتشر شد. آندو در این راستا مقابلاتی ما بین دوران پیش از سرمایه داری و جوامع پیشرفته امروزی داشته اند:
ترجمه استاندارد این اثر به زبان انگلیسی به غیر از نسخه ای که در 1996 توسط دانشگاه کمبریج منتشر شد) در کشور آلمان ایجاد ابهام در نکته ای بسیار مهم را در زمینۀ گروهها و رده های اجتماعی نمودکه این دیدگاه بسیار حائز اهمیت بنظر می رسید چراکه دیدگاه مارکس و انگلس را از هگل متمایز میکرد. هگل معتقد بود که مفهوم و ساختار سیاسی تجدد و مدرنیزه و دورۀ ماقبلش را در هم آمیخته است ، حال آنکه انگلس و مارکس تمایزی بین آندو قائل بودند و آنها را از یکدیگر تفکیک نمودند.
وی نهایتا تئوری سیاسی ارائه نمود که نشان دهنده توسعه دوران مدرن و پیشا مدرن و مفاهیم آن بوده است . در حالیکه انگلس و مارکس مفاهیمی را در توسعه ارائه دادند که در جوامع مدرن از طبقات اجتماعی قدیمی کاملا متمایز شده بود .
از این نوشتار چنین بر می آید که نوعی عدم اعتماد، به دورۀ پیش از تجددوجود دارد. اولین فصل " بیانیۀ کمونیست"که بنام "پرولتاریا و بورژوا" است، و یکی از موارد مهمی در طبقه بندی جامعه بوده ، بطوریکه تضاد و ناسازگاری در تقابل بین طبقات روبرو بوده اند، این دو طبقه اجتماعی در دیدگاه انگلس در کتاب "شرایط طبقه کارگر در انگلستان" یافت، چنانچه در برخی از فصول این کتاب دیده می شود آنها سعی درتجزیه و تحلیل این دو طبقه بسیار کوشش نمود ه اند . در مجموع می توان گفت که در بسیاری از مواردی که عینا در " بیانیه کمونیست" آمده ایت ،متاثر از آخرین تحقیقات و نوشته های انگلس بوده است، گر چه بسیاری نیز از سبک و نوع نوشتار و تحلیل تاریخی، آن را به مارکس نسبت می دهند .
زمانیکه گره کور وابستگی ذوب می شود، افراد از تقابل با هم رهائی می یابند و در گیر با دگرگونی و تحولات می شوند و نتیجتا منجر به بروز نا همگونی و نا هماهنگی در جامعه می گردند ، درست همانطوری که انگلس در نوشته های اخیرش گفته بود . در نتیجه جامعه سرمایه داری مدرن مارکس و انگلس به خاطر تضاد طبقاتی و بحرانیکه در سایه بوجود آمدن جامعه ناپایدار مدرن حاصل شده بود ، شکافته شد .
بدنبال خواست روشنفکران و گرایش آنان جهت دستیابی به درجۀ والای مدنیت، مارکس و انگلس درنگاه داشتن تضاد بین ایندو طبقه سرمایه دار و کارگر را تلاش نمودند، که نهایتاً منجر به پیروزی طبقه کارگر شد که دیدگاه تساوی و برابر نگری و عدل و جامعۀ دمکراتیک را سبب گردید ، و چنین رخدادی معلول شکوفائی تمدن است، مارکسیسم بر سر نگاه روشنفکرانه پیرامون چنین رویکردی خوشبینانه برخورد نموده و بر این اعتقاد است که مدرنیزه شدن جوامع در سیر تاریخ بسیار مورد استقبال بوده است،چنانچه مرز انسانیت از محدوده خود خارج شده و مشکلات انسانیت در سطح تاریخ حل شده و به تعالی خود نائل خواهد شد .
با اشاره بر اینکه سرمایه داری بخش اعظم جوامع بریتانیائی را در بر دارد ،مارکس و انگلس بر آن شدند تا با توصیف از پتانسیل موجود در جوامع رو به تجدد ،در خصوص تحولاتی که در آینده در ملت ها رخ خواهد داد ، پیش فرض هائی را ارائه دهند . در ابتدا در پی آن انقلاب دوم صنعتی(به همراه مکانیزه شدن، صنایع بزرگ، اتحاد پایدار علم و تکنولوژی با روند کاری، تشدید رقابتهای امپریالیستی، و شهرهای مدرن) در انگلستان رخ می دهد وسپس در سطح قارۀ اروپا و نهایتاً در پهنۀ جهان گسترده می شود .مارکس و انگلس همچنین پیشرفت طبقه کارگر راکه شامل،اتحاد، یکدستگی و همبستگی سیاسی د رقالب جامعه بود ،تجربه کرده بودند و خود از رهبران این حرکت بشمار می روند.
تئوری مارکس مشخصا آرزوها و آمال پیشرفت را در پیشبرد آزادی ، مردم سالاری و توسعۀ فردی و اجتماعی سیاسی را در درون خود دارا بوده است . به عبارت دیگر نقاط قوت و ضعف تئوری کلاسیک مارکس، بنا به شرایطی وابسته آرزوهای ژرف این دوره است،که نهایتاً منتهی به سازندگی و مردم سالاری و جوامعی با دید جامعه شناسانه و نهایتاً تجدد میشود. بنای تحلیل ایندو تئوریسین ما بین جوامع دوران سرمایه داری و ماقبل آن، بنای مفهوم مدرنیته و تجدد است که آنها همچنین انتقال ازنظام سرمایه داری به جامعه سالاری را همانند انتقال از تجدد به توسعه گسترده در سطح روبنا و پیشرفت والای تمدن را سبب شدند، تحلیل تاریخی و سیستماتیک جوامع مدرن که توسط ایندو توسعه یافته اند،یک مثال تئوری طبقات اجتماعی است که تحت قراردادی دیر پا نهادینه شده که، بنا به تحلیل های ساختار اجتماعی، تناقضها وتضادها درونمایه های یک جامعه مدرن هستند.
البته در این سبک نوشتاری است که آنها تک تک دیدگاهها ی خود را در مورد مدرنیزه کردن جوامع تفسیر میکند، ولی از این مطالعه توسط انگلس و شروع همکاری و تعامل وی با مارکس چنین بر می آید که انگلس از لحاظ اعتبار بنیانگزاری تئوری کلاسیک و مشارکت در ارائه دیدگاه مارکسیستی در ارجحیت قرار دارد . ،مهمترین تمایز بین مارکس و انگلس در مورد ارائه دیدگاههایشان ، اختلاف برداشتی است در تفسیر ارزشهای دیالکتیکی هگل و علوم پیشرفته ،و نیز صورت بندی در باب معرفت شناسی وروش شناسی پاره ای اختلاف نظر موجود است که در مباحث ادبی و بخشهائی از این مرجع به آنها اشاره شده است. در مقایسه این دو من استدلال کرده ام که قبل از بحث در بارۀ توسعۀ مارکسیسم، انگلس اولین و مهمترین کسی بود که از درجه اعتبار بیشتری بنا به مشارکت مهمش دربحث توسعۀ تئوریکی و دیدگاههای سیاسی حول محور جامعه مدرن با تئوری کلاسیک مارکسیسم سهیم و شریک بوده است ..
یادداشتها:
-------------------------------------------------------------------------------------
نویسنده : داگلاس کلنر- استاد دانشگاه کلمبیا
آرنولد روژ – تولد 1802 وفات 1880 ،یک هگلی چپ بود که از 1825 تا 1830 در زندان بود.وی از 1848 تبعیدی سیاسی شد وبعد از سالهای 1866 طرفدار بیسمارک گردید.(نقل از مقدمه ای بر مارکس وهگل)
+
نوشته شده در شنبه 11 خرداد1387ساعت 15:30  توسط مجید مجدنیا
|