نظریه های امپریالیزم

       در این مطلب قصد دارم تا نظریه های امژریالیسم را به اختصار توضیح دهم  و به ۳ گروه از نظریه ها اشاره می کنم:

الف –نظریه های اولیه :

      1-نظریه کلاسیک سیاسی (از دهه آخر قرن 19 شروع شد )

 اندیشمندانی همچون هانتریخ فردیونگ آن را ارائه دادند.مفهوم اصلی امپریالیزم از نظر وی ،حاکمیت مستقیم یا غیر مستقیم جوامع بر سرزمین های وابسته نبوده، بلکه به حاکمیت شخصی قدرتمند بر سرزمینی اطلاق میشده که در اروپا و یا آنسوی دریا ها وجود داشته است.نوعی توسعه طلبی یک کشور است در فراسوی کشور استعمار گر برای ایجاد مناطقی وابسته به خود که چنانچه امکان پذیر باشد، اتحاد این سرزمین ها تحت لوای امپراطوری جهانی  در آید.

از دید یونگ امپریالیسم ایدئولوژی ملی گرایانه است برای گسترش سلطه دولتی خاص و نیز سیاستی است که بر اساس رقابت پایان ناپذیر، میان حکومتهائی که نظام را شکل می دهند.

        2- نظریه های اقتصادی کلاسیک  امپریالسیم 

هدف اصلی امپریالیسم ،طبق نظریه اقتصادی کلاسیک ،بحث تامین مواد خام ،بازاروسرمایه گذاری است.با این نگرش سرمایه ها رشد می کنند . لیبرالها و مارکسیست ها هم هر دو به تسهیل امور بازر گانی در صحبت هایشان اهمیت می دهند.

پیرامون این موضوع به سه نظریه اشاره می شود:

  --- تئودور بارت :امپریالیسم شامل فرایند های با نفوذ در اقتصاد جهانی است و از مرکز توسعه قدرت ملی ،با خشونت اعمال می شود.

---ماکس وبر : طبقات حاکم همیشه دید مرفه و ممتاز بودن را دارند که به خاطر برآورده کردن منافع اقتصادی خودشان ،به گسترش امپریالیسم کمک کرده اند که با منافع آنها عجین میشود خصوصا برای گروههائی که خواهان سود های بیشتر و یا سودهای انحصاری بوده اند.

سرمایه داری ددمنشانه بارت به اندازه خود سر مایه داری سابقه دارد و در حقیقت نوع آفت گونه نظام سرمایه داری است که به عنوان نظام اقتصادی ، مبتنی بر تولید و مبادله کالاست که در چارچوب بازار بین المللی شناخته می شود.

جوزف شومپیتر :بسیار نادر است که امپریالیسم را بالاترین مرحله سرمایه داری محسوب کنیم.امپریالیزم اثر به جا مانده از ساختارهای قدیمی در بطن نظام سرمایه داری در حال رشد است. امپریالیسم محصول سرمایه داری نیست بلکه نوعی بازگشت به نیاکان در عصر سرمایه داری و باقیمانده ای از تحولات تاریخی ماقبل سرمایه داری و ساختارهای سیاسی آن است.

موضع گیری بی هدف دولت برای گسترش سلطه ، قهرآمیز و بی پایان است.

ب-نظریه های مارکسیستی:

در این بخش چهار نظریه مهم  بررسی میشوند.

هگل: هگل در زمان صنعتی شدن جامعه، آنرا به دو طبقه تقسیم نمود

-         اکثریت محروم (کارگر )مصرف کنندگان اطلاعات و مخاطبان  بی دفاع

-         -اقلیت ثروتمند (حاکم) تولید کنندگان اطلاعات.

بدلیل اینکه جامعه شهری به اندازه کافی ثروتمند نیست،دیالکتیک موجود بین اقلیت ثروتمند و اکثریت محروم ،برای بقائ خود بیش از حد فشار می آورد و بعد از آن به سرزمین هائی که عقب مانده هستند ،هجوم می آورد و بازار های بزرگی را ایجاد می کند(0هم به بازار آنها و هم به مواد اولیه آنها نیاز دارد)

مارکس –گسترش جهانی سرمایه داری صنعتی ،هدفمند و اجتناب ناپذیر است.مارکس اضمهلال نظام های اقتصای و اجتماعی را با دیده تاسف نگاه نمی کند.

مارکس مرحله اضمهلال نظام اقتصادی را مرحله ای برای رسیدن سرمایه داری به سوسیالیزم می دانست و معتقد بود که باید مرحله به مرحله عبور شود تا از سرمایه داری هم بگذرد و به به سوسیالیزم برسد.

هرچند گسترش سرمایه داری در سرزمین های رشد نیافته برای توده ها عذاب آور است ،اما برای بشریت سودمند است. (مانند حضور انگلستان در هند، که موجب توسعه آن می شود.)

 

فردریش انگلس –وی اولین کسی است که به تضاد بنیادین بین ظرفیت های تولیدی و مصرفی سرمایه داری اشاره می کند . مصرف ناکافی موجب بوجود آمدن امپریالیسم می شود.تولید زیاد مصرف زیاد می طلبد . این تضاد تولید و مصرف اروپا را مجبور کرد تا در جستجوی بازارهائی در ماوراو بحار باشند.

وی متقد بود که سرمایه داری در انتهای زنجیره ای از بحرانها که شدتشان بتدریج افزایش می یابد،فرو می ریزدو امپریالیسم به تنهائی نمی تواند از این روند جلوگیری کند ،بلکه به آن دامن می زند.

روزا لوگزامبورگ-وی در زمینه جنگ و نظامی گری امپریالیسم صحبت می کند.نظامی گری و خشونت امپریالیسم اجتناب ناپذیر است.این نظامی گری در ابتدا ابزاری برای دفاع است در مقابل دیگران ، اما در مرحله دوم راهی است برای یافتن مناطقی جدید برای سرمایه گذاری مالی و صنعتی. در مرحله سوم ، نظامی گری به عنوان وسیله ای برای تسلط بر زحمت کشان درون کشور های نظامی گری که ارتباط نزدیکی با استعمارگری دارند.

نهایتا ،خودگرائی اقتصاد ملی ،سیاست مبتنی بر قدرت ،تسلیحات جهانی ،راهزنی مستعمراتی ،سیاست ایجاد مناطق نفوذ در سراسر جهان و دخالت در امور دیگر کشورها ،همگی فی الواقع بر خاسته از سیاست ملی و کاپیتالیسم متجاوز است.

ج-تبیین چهارگانه چارلز رینولدز

وی چار بیان از امپریالیسم ارایه نموده است:

1-تبیین امپریالیسم  ناشی از قدرت- وی معتقد است که انگیزه اروپا  از دهه 1870 به بعد در گسترش و یافتن قلمرو های جدید ،تسلط بر سرزمین های جدید بوده که ناشی از قدرت طلبی  و تلاشی برای رفع ناامنی بوده است تا با افزایش قدرت نظامی آسیب پذیری خود را به حداقل برسانند.

مرحله آغازین ترس-- مرحله مسلح شدن – مرحله رقابت – برتری نظامی به شکل دایره ای هستند که مرحله به مرحله  بوجود می ایند .(بحث تولید انبوه و مصرف انبوه مطرح نیست)

2-تبیین اقتصادی امپریالیسم-ساختار زیر بنائی اقتصاد سرمایه داری ،زمینه ای را برای پیدایش امپریالیسم اقتصادی بوجود می آورد و بحث مارکسیسم را مطرح میکند.همه مارکسیستها زیر بنا را اقتصاد می دانند و بر جبریت ماتریالیسم تاریخی تاکید می کنند.مارکس و انگلس معتقد بودند که همیشه مبارزه ای بی امان و بدون توقف بین دو طرف نظامهای اقتصادی وجود داشته است و در هر دوره بیک صورتی بوده و گروه جدید از بین برنده دوره قبلی بوده است.

کمون اولیه (نبود اقتصاد)—دوره برده داری(روم باستان)—فئودالیسم (در اروپا رعیت با زمین خرید و فروش می شده )—سرمایه داری (تضاد بین بورژوازی و پرولتاریا)سوسیالیسم (که بدنبال شکست سرمایه داری بوجود میاید و تضادی در آن نیست.)

لنین می گوید :

امپریالیسم نوعی سرمایه داری انحصاری است که از پنج عامل نشات می گیرد:

1-      تمرکز تولید و انحصار به عنوان خصوصیت اصلی سرمایه

2-   سرمایه مالی و الیگارشی مالی که بهترین نوع آن آمیختن فعالییت بانکها و صنعت است که تضاد را زیاد می کند.

3-      صدور سرمایه بوسیله انحصار ها

4-      تقسیم ارضی جهان بین اتحادیه های انحصاری که متعلق به دولت های بزرگ و سرمایه دار است.

5-      بروز جنگهای امپریالیستی

مارکسیستها دوران سوسیالیسم را پایان تاریخ می پنداشتند ،اما این تکنولوژی ارتباطی است که جامعه را تداوم بخشیده است.

3-تبیین زیست شناختی – اجتماعی امپریالیسم:

تبیین آنها از امپریالیسم ،ریشه زیست شناسی اجتماعی دارد. پدیده امپریالیسم و نظامی گری جزء خوی و ذات امپریالیسم است  ،از دیدگاه زیست شناسی ، زندگی گرگها را مثال می زنند که سلطه پرست و درنده هستند.پس معتقدندکه این درندگی در درون امپریالیستها وجود دارد.

4-تبیین ایدئولوژیکی امپریالیسم:

تجربه تاریخی اروپا با نظام ایدئولوژیک ،همه گویای نوعی حکومت توتالیتری هستند که مجری سیاست های امپریالیستی در صحنه های جهانی و بین المللی است و در ذات هر نوع نظام سیاسی یک ایدئولوژی وجود دارد که از طریق ایجاد رژیم سیاسی بوجود می آید. کارل ماین ،ایدئولوژی را پوششی تصنعی که واقعیت ها را طبیعی جلوه دهد، و طرفداران آن ایدئولوژی را تحریف کند ، تعریف کرده است.(مانند هیتلر که گفته بود "ما برای اینکه از حمله لهستان به آلمان جلوگیری کنیم ، به لهستان حمله کردیم"     یا مبارزه امریکا علیه ایران به بهانه انرژی هسته ای .)

در مورد امپریالیسم فرهنگی  و نیز امپریالیسم رسانه ای ، متعاقبا  مطالبی را ارائه خواهم کرد.

--------------------------------------------

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت   توسط   |